تبليغاتX
و شاید هیچ
 ایجاد بلاگر تازه
 

سلام دوستان

بالاخره یک وبلاگ سیاسی هم ایجاد کردم ، این وبلاگ تازه < دیدگاه سوم > نام دارد و در این نشانی قابل دسترس است .

www.kokhneshin.blogspot.com

لطفاً سر بزنید و با نظریات سازنده و انتقاد های بالنده ی تان برما منت گزارید.

|+| نوشته شده توسط حشمت رادفر در سه شنبه بیست و سوم تیر 1388  |
 عروسی

سر بهم آورده ديدم برگ هاي غنچه را

اجتماع دوستان يكدلم آمد بياد

بلي باز آمدم ! 

شايد دوستاني كه به اين صفحه سر زده باشند با ديدن نوشته ي نوروزي من با خود گفته باشند كه باز كجا رفتم

حقيقتش زياد مشغول بودم. مي دانيد چرا؟ براي اين كه عروسي كردم ؛ تصميم داشتم در روز هاي پيش از عروسي يك چيزكي در اين مورد بنويسم كه از مشغوليت زياد نتوانستم؛ به هر حال آمدم  اما جداً اين ازدواج تغيير بزرگي بوده كه در زنده گي انسان ها مي آيد...

بلاخره پس از ماه ها انتظار بروز 18 ثور/ ارديبهشت 1388 خورشيدي جشن عروسي ما در زادگاه مان (گلبهار) برگذار شد و از آن روز تا اكنون باور هردوي ما ( من و راضيه خانمم ) اين است كه داريم بهترين روز هاي زندگي مان را در كنار هم سپري مي كنيم.

روز هاي پيش و بعد از عروسي لحظات خاطره انگيز بي شماري داشتند، به ويژه بارش باران سنگين شب حنا كه در هنگام توزيع نان شب براي مهمانان صورت گرفت و براي دقايقي تقريباً تمامي  مهمانان سراسيمه شدند، اما پس از کمتر از یک ساعت به كمك دوستان عزيزم همه چيز به حالت عادي برگشت و محفل عروسي غرق در ساز و سرود و شادي گرديد و ...

آوردن تمامي آنچه در اين مدت اتفاق افتاده نه مقدور است و نه لازم؛ اما به این وسیله می خواهم از تمامي عزيزاني كه از آغاز تا انجام مراسم عروسي ما با صداقت و صميميت زحمت كشيده ، گرمي و صفاي محفل را در مرحله هاي مختلف آن تامين كرده اند. به ويژه دوستان عزيز دوران مكتب و دانشگاهم كه با قدم رنجه كردن از راه هاي دور و نزديك از كندز و مزار و كابل گرفته تا جلال آباد و فراه و هرات محفل عروسي ما را صفاي بيش تر از حد انتظار من بخشيدند از صميم قلب تشكر كنم.

 

تشكر دوستان عزيزم؛ تشكر كه داشتن تان را به يكي از بزرگ ترين ارزش هاي زنده گي ام تبديل كرديد.

ا

 

|+| نوشته شده توسط حشمت رادفر در دوشنبه یازدهم خرداد 1388  |
 جشن فروردین
بلی عزیزان سبز سرشت!

 

نوروز باستانی؛ این میراث 5000 ساله ی نیاکان مان که روز تا روز در این جغرافیای قاتل به دشمنان آن افزوده می شود؛ مبارکتان باد.

می خواستم برایتان بگویم که چگونه و چرا دشمنان این جشن جمشیدی ما بیشتر و بیشتر می شوند، اما دیدم که اگر نگویم "نوروزتان مبارک" دیر تر می شد...

 به هر حال در یک فرصت مناسب به این پرسش خواهم پرداخت.

 

روز نخست نوروز را به دامن طبیعت رفته بودم، از سر و صورت طبیعت زیبای شمالی نور خدا می بارید، اما خوشحال شدم که حکومت امیرالمومنین ملاعمر سقوط کرده بود و الا پیروان وی همه ی مردم به شمول خودم را به جرم بزرگداشت نوروز زندانی می کردند.

|+| نوشته شده توسط حشمت رادفر در یکشنبه دوم فروردین 1388  |
 از زمستان تا بهار
                 پدرود نامه گکی به 1387 خورشیدی     

 

راستی روز های آخر سال هم حال و هوای عجیبی به آدم می دهند.

در پست پیشتر از برف گفته بودم و از لباس سپیدی که برتن طبیعت کرده بود و چند روز بعد هم از سبزینه گی ونشاط بهاری خواهیم گفت.

 

روزگار همین است و ما هم پیمانه عمر مان را از همین بهار و تابستان و پاییز و زمستانی که چرخش زمین بدور خورشید ایجاد می کند، پر می کنیم.

 

یادم هست در مکتب روستایی مان تا صنف ششم درس خوانده بودم که همراه مادرم به کابل آمدم، مادرم یک کتابچه ی صد برگ (صد ورقه) که درآن زمان عشق هرکودک دانش آموز افغانستان بود، برایم خرید و یک پوش سرخ نیز از پسر خاله ام برایش گرفتم و همین کتابچه ی سرخ نخستین دفتر خاطراتم بود، از آن سال تا زمانی که از مکتب فارغ شدم و امارت طالبانی تقریباً همه کاخ های خیالی و واقعی رویاهایم را ویران کرد و به ایران رفتم، هرچندگاه یکبار به این دفتر سر میزدم به مناسبت های مختلف چیزک هایی درآن می نوشتم و این که گاهی دلم می خواست عاشق شوم یا از جور روزگار نوحه سرایی کنم؛ که سخت ترین بخش کارم با این دفتر نوشتن از کامیابی ها و ناکامی هایم در هر سالی که می گذشت بود و چه باید کرد هایم برای سال بعد که اکثراْ در همین روز های آخر سال اتفاق می افتاد.

از آن زمان تا اکنون چند کتابچه ی نو گرفتم و نوشتم اما خیلی چیز ها تغییر کرد شکل نوشتن، دغدغه های روزگار و حتی نیاز های روانی و عاطفی ام تغیر شکل دادند تا این که با ایجاد این صفحه گک مجازی در بهار سال 1385 خورشیدی خاطره نویسی جای خود را به وبلاگ نویسی داد اما عجب وبلاگ نویسی هم که من دارم؛ دوستانی که بعضاً به این دامنه گک سر می زنند خود می دانند که من در این عرصه نیز تاچه حدی کم کار هستم.

 حالا هم آمده بودم چیزک هایی از سالی که آخرین روز هایش را نفس می کشیم بنویسم. اما ذهنم زیاد یاری نکرد فقط می توانم بگویم که روی هم رفته سالی که گذشت برای من سال بدی نبود، نامزدی ام که با وجود تمام مشکلات در بهار همین سال اتفاق افتاد یکی از بزرگترین و بهترین رویداد های زنده گیم بود و حالا من و نامزدم که خیلی دوستش دارم برای آغاز زنده گی مشترک مان در بهار سالی که پیش رو است آماده گی می گیریم.

پیشرفت هایی در عرصه های دیگر هم داشته ام اما اصلاً راضی نسیتم و باید بیشتر از آنچه کرده ام، تلاش می کردم و ...

برای نوروز و سال نو هم چیزک هایی خواهم نوشت.

 

اما پیشاپیش: نوروز باستان، بهار پیروز و سال نو مبارک تان باد

 

|+| نوشته شده توسط حشمت رادفر در چهارشنبه بیست و یکم اسفند 1387  |
 زمستان کابل و برف
 

 

با یک سلام برفی اما گرم!

روز برفی زمستان بود و من هم وقتی وبلاگ را باز کردم دیدم بیشتر از

یکماه شده که آن را بروز نکرده ام. 

با خودم گفتم بهتر است با چند عکس برفی از عزیزانی که به این

دامنه گک سر می زنند پذیرایی کنم، اما فقط توانستم دو تا عکس از

یک روز برفی زمستان کابل را درج کنم به هر حال هردوی این عکس

ها پیام خود را به مخاطبان شان دارند...  

بلی زمستان و برف زیبایی های خاص خود را دارند؛ اما زمستان و

سرما که با فقر طاقت فرسا همراه باشند، از جهنم هم تلخ تر و نکبت

بار تر به نظر می رسند...

                 

 

                 

 

 

|+| نوشته شده توسط حشمت رادفر در سه شنبه بیست و چهارم دی 1387  |
 عید مبارکی
دوستان عید تان مبارک!

 

و عید، اگرچه پیام آور ایثار بزرگ ابراهیم خلیل است کسی که فرزندش را به قربانگاه برد تا تعهدش را برای نثار کردن ارزشمند ترین داشته های زنده گی اش در راه رضا و مشیت پروردگارش به اثبات برساند.

 

و حج؛ که بنده گان خدا از اطراف و اکناف گیتی در مکه و مدینه گردهم می آیند تا به یاد ایثار ابراهیم قربانی کنند و به شیطان لعنت بفرستند و تجدید پیمان کنند با کیان ابراهیم و کیش محمد و ارزش های جاودانه ی یکتا پرستی و...

 

اما این کلام جاودانه ی مولانای بزرگ هم قابل تأمل است که گفت:

 

                                ای قوم به حج رفته کجایید کجایید    

                                معشوق همین جاست بیایید بیایید

                                معشوق تو همسایه ی دیوار به دیوار 

                                در بادیه سرگشته شما در چه هوایید

                                گر صورت بی صورت معشوق ببینید

                                هم خواجه و هم خانه و هم کعبه شمایید

                                گرقصد شما دیدن آن کعبه ی جان است

                                اول رخ آیینه به صیقل بزدایید

                                ده بار ازان راه به آن خانه برفتید

                                یکبار از ین خانه به این بام برآیید

                                آن خانه ی لطفیست نشان هاش بگفتید

                                از خواجه ی آن خانه نشانی بنمایید

                                یکدسته ی گل کو اگر آن باغ بدیدید

                                یک گوهر جان کو اگر از بهر خدایید

                                با این همه آن رنج شما گنج شما باد

                                افسوس که برگنج شما پرده شمایید

بلیَ؛ در سرزمین مولانا که سرزمین مستمندان زمین است؛ تهی دستانی که آنان هم بنده گان خدایند درهر قدم آن یک خانه ی کعبه بنا کرده اند و قربانی شدن و قربانی دادن نیز رسم و سنت پایدار و پارینه ی این جغرافیای قاتل است. اما ثروتمندان آن از هنگام تولد فرزندان شان برای بزرگ شدنش روزشماری می کنند تا پس از حاجی شدن وی با جام های پر از مثلاً آب زمزم، جای نماز های پاکستانی و سبحه های چینی با فر شاهانه یی از مهمانان و مستقبلین جناب حضرت حاجی پذیرایی کنند و بالای مستمندان و بی نوایان فخر بفروشند و...  

 

    به هر حال عزیزان:  عید تان خجسته باد!

|+| نوشته شده توسط حشمت رادفر در شنبه شانزدهم آذر 1387  |
 وصیت نامه حافظ
بلی عزیزان !

 

راستش اگرچه دیوان حافظ از نخستین کتاب های فارسی دری بود که سال ها پیش یعنی در دوران کودکی ام نزد ملای دهکده ی مان پس از "پنج گنج" شیخ فریدالدین عطار در مسجد روستایی ما در گلبهار ولایت پروان خوانده بودم، اما زمانی که در تابستان امسال به مناسبت نامزدی من با جمعی از دوستان در گلبهار محفل شب نشینی برگزار کردیم؛ یکی از دوستانم صبورجان این غزل را با زیبایی خاصی آواز خواند که این آهنگ تاثیر شگرفی روی ذهن و روان من و تمامی دوستانی که در محفل حضور داشتند گذاشت، بعد تر فهمیدم که این شعر ماندگار وصیت نامه ی حافظ شیرین سخن بوده است.

و حالا همین شعر زیبا را در این دامنه گک می گذارم تا جاودانه گی مفهوم این کلام نغز را ارج گذاشته باشم و اگر کسی یا کسانی گذرشان به این آستان بی داستان افتاد نیز حرف هایی از حدیث شوریده گی و عشق آسمانی حافظ بزرگ را به زمزمه بنشینند.

 

 

من از آنکه گردم به مستی هلاک 

به آیین مستان بریدم به خاک

 

به آب خرابات غسلم دهید         

پس آنگاه بر دوش مستم نهید

 

به تابوتی از چوب تاکم کنید       

به راه خرابات خاکم کنید

 

مریزید بر گور من جز شراب     

میارید در ماتمم جز رباب

 

مبادا عزیزان که در مرگ من    

بنالد بجز مطرب و چنگ زن

 

تو خود حافظا سر زمستی متاب   

که سلطان نخواهد خراج از خراب

|+| نوشته شده توسط حشمت رادفر در یکشنبه بیست و هشتم مهر 1387  |
 عید آمد !
با سلامی صمیمانه!

 

دوستان عید تان مبارک؛ راستی زیاد هم حال و هوای نوشتن از عید، در مورد عید و به خاطر عید را نداشتم به صفحات دوستان سر می زدم دیدم تقریباً همه ی صفحات عیدی شده بودند. گفتم من هم چیزکی بنویسم :

شادی و سرور کذایی روز های عید در دوران کودکی و رویا های کودکانه بیشترمعنا دار به نظر می رسید، عید دهکده، انتظار بی صبرانه ی آمدن بزرگان از نماز عید، بوسه های مهر اندود مادرم، ده افغانیگی ای که پدرجانم برم عیدی می داد و گاهی من و شفیع ( پسرکاکایم) برسر نو بودن و کهنه بودن پول های هریکی ما دعوا می کردیم، لباس های نو، رفتن به خانه ی دوستان ، تخم مرغ های جوشانده ی مادر بزرگ و ... از خاطره انگیز ترین لحظاتی بود که ما در روز های عید می داشتیم و تا امروز که سال ها از آن خاطره انگیزی های عید می گذرد همه ساله دوبار این گونه عید ها در زنده گی ما تکرار شده اند اما خالی از خاطره و خالی از احساس زیبایی که در این روز ها می داشتم، اما این روز ها یک خوبی داشته اند که برگزار کننده گان شان مانند نوروز متهم به کفر نمی شوند...

به هر حال یادم هست که وقتی یک روز پیش از عید فطر در سال 1385 خورشیدی می خواستم در مورد عید بنویسم خیلی سرخورده و بحرانی بودم اما امروز وضعیت بهتری دارم و خوشحالم از این که مادرم برای پسر ارشدش که من باشم به خانه ی نامزدم عیدی می برد و دستکم به همین دلیل خیلی خوشحال خواهد بود.

 

                       عید خوش و سرشار از شادمانی برای تان تمنا دارم.

|+| نوشته شده توسط حشمت رادفر در یکشنبه هفتم مهر 1387  |
  پیوند و خاطره

سلام عزیزان

 

بازهم دیر آمدم اما این بار، اگر بنویسم که چرا ؟ شاید به من حق بدهید؛ زیرا در پست پیشین

 

برایتان نوشته بودم که زنده گی من دستخوش تغییر بزرگی شده ، تغییری که آرام آرام روی

 

تمامی دیدگاه ها و برنامه هایم اثر گذاشته است و...

 

برای یک لحظه دلم می خواست تا دست کم بخشی از آنچه طی دو سه هفته ی گذشته بر ما گذشت و

 

بلاخره به برگزاری مراسم رسمی نامزدی ما در جمعه ۲۸ /۰۴ / ۱۳۸۷ انجامیده است را در این

 

صفحه بیاورم اما یک باره با خودم گفتم که آنچه در زنده گی من اتفاق افتاده است را با تفاوت

 

هایی هر کسی خود تجربه می کند و بدون شک زنده گی هرکس برای خودش اهمیت دارد. و

 

آنچه برای من ذکر آن لازمی به نظر می رسید ( داستان این که من که لیسانس ژورنالیزم از

 

دانشگاه کابل دارم و فعلآ هم در یکی از رسانه های مطرح افغانستان کار می کنم و نامزدم که

 

سال گذشته از دانشکده ی حقوق و علوم سیاسی همین دانشگاه فارغ گردیده نتوانستیم در روز

 

نامزدی همدیگر خود را ببینیم و...) نیز؛ نیاز به تعمق بیشتر در متن فرهنگ، معتقدات و

 

ارزشگونه های قبیله یی ای که تا اکنون قدرت آنان از هر پدیده ی اجتماعی دیگری در این

 

جغرافیا بیشتر است، دارد.

 

 بنابران نیازی به آوردن این داستان در این دامنه ندیدم فقط خواستم دوستانم بفهمند که چرا دیر آمدم.

 

اما راستی؛ موسیقی محلی، حضور صمیمانه ی جمعی از دوستان پارینه و نو، رقص، پایکوبی و

 

شادمانی آنان در محفل شب نشینی پنجشنبه شب گذشته در فضای ساده و سبز روستای دوبندی

 

در گلبهار به این بهانه؛ واقعآ فراموش ناشدنی و خاطره انگیز بود.

 

 

|+| نوشته شده توسط حشمت رادفر در یکشنبه ششم مرداد 1387  |
 گلم مبارک بادا

سلام نازنینان :

درپست پیشین گفته بودم که برای آوردن یک تغییر بزرگ در زنده گیم کار می کنم .

... و به ادامه ی کار در هیمن رابطه روز جمعه ی گذشته به خانه ی ما نزد پدر و مادرم در گلبهار(وادی سبز و زیبایی ازحومه های شمالی ولایت پروان در دهانه ی دره ی پنجشیر)  رفتم، مادرم بحدی خوشحال بود که اندازه ی این خوشحالی برایم تازه می نمود. بادیدن من گل لبخند بر لبانش شگفت وبعد از بوسیدن سروصورتم برم گفت که بچیم امروز برایت شیرینی میگیرم و... 

تمام اعضای خانواده ی ما از این رویداد زیاد خوشحال بودند ومن درکنار خوشحالی زیاد احساس عجیبی نیز داشتم ، از یکسو از اینکه بلاخره پس از حدود یکسال تلاش های ما برای نهادینه کردن پیوند مان نتیجه داده بود و درواقع هردوی ما در یک نبرد نابرابر با انبوهی از دشواری ها پیروز شده بودیم، بی نهایت احساس شادمانی داشتم واز سوی دیگر پرسش هایی مانند اینکه آیا می توانم با توجه به اینکه سخت کوشی و تلاش مداوم  برای بهتر زیستن از ویژه گی های اساسی زنده گیم اند، تکیه گاه خوبی برای همسرم که با دنیایی ازامید وآرزو وارد دنیای من می شود، در رویارویی با مشکلاتی که در آینده ها به آن روبرومی شویم، باشم وموضوعات دیگری ذهن مرا به خود مشغول میکردند اما به هر حال حدود ساعت 5 عصر روزجمعه بیست وهفتم ثور ( اردیبهشت ماه) 1387 خورشیدی بود، در حالی که برای نفس کشیدن درهوای پاک و بهاری و فکر کردن در مورد این تغییر بزرگ بدامن طبیعت درنزدیکی های خانه ی روستایی مان رفته بودم، سروصدای ناشی از شادمانی اعضای خانواده مرا به داخل خانه کشاند، دیدم که یک پدنوس (سینی) پر از انواع شیرینی ها وآذین بسته شده با یکدسته گل سرخ توسط نزدیکان مادرحالت رقص و شادی دست به دست می شود  وقتی نزدیک شدم همه بسوی من شتافتند، پدرجانم برگ های سبز درخت سیب و گلغنچه های یگانه گل مرسلی که در حویلی ما وجود دارد را بر سر و صورتم پاشیده مرا به آغوش کشید، بعد مادرم یکبار دیگر سرو صورتم را غرق بوسه کرد وپس ازآن رقص وپایکوبی دوستان و نزدیکان ما آغازشد و... به اینصورت وقتی درپایان محفل شادمانی در ناوقت های شب بخواب می رفتم با خودم گفتم که

حشمت: نخستین گام برای آغاز این تغییر بزرگ در زنده گی ما برداشته شد و...    

 

|+| نوشته شده توسط حشمت رادفر در چهارشنبه یکم خرداد 1387  |
 
 
بالا