تبليغاتX
...و شاید هیچ!!!
  پیوند و خاطره

سلام عزیزان

 

بازهم دیر آمدم اما این بار، اگر بنویسم که چرا ؟ شاید به من حق بدهید؛ زیرا در پست پیشین

 

برایتان نوشته بودم که زنده گی من دستخوش تغییر بزرگی شده ، تغییری که آرام آرام روی

 

تمامی دیدگاه ها و برنامه هایم اثر گذاشته است و...

 

برای یک لحظه دلم می خواست تا دست کم بخشی از آنچه طی دو سه هفته ی گذشته بر ما گذشت و

 

بلاخره به برگزاری مراسم رسمی نامزدی ما در جمعه ۲۸ /۰۴ / ۱۳۸۷ انجامیده است را در این

 

صفحه بیاورم اما یک باره با خودم گفتم که آنچه در زنده گی من اتفاق افتاده است را با تفاوت

 

هایی هر کسی خود تجربه می کند و بدون شک زنده گی هرکس برای خودش اهمیت دارد. و

 

آنچه برای من ذکر آن لازمی به نظر می رسید ( داستان این که من که لیسانس ژورنالیزم از

 

دانشگاه کابل دارم و فعلآ هم در یکی از رسانه های مطرح افغانستان کار می کنم و نامزدم که

 

سال گذشته از دانشکده ی حقوق و علوم سیاسی همین دانشگاه فارغ گردیده نتوانستیم در روز

 

نامزدی همدیگر خود را ببینیم و...) نیز؛ نیاز به تعمق بیشتر در متن فرهنگ، معتقدات و

 

ارزشگونه های قبیله یی ای که تا اکنون قدرت آنان از هر پدیده ی اجتماعی دیگری در این

 

جغرافیا بیشتر است، دارد.

 

 بنابران نیازی به آوردن این داستان در این دامنه ندیدم فقط خواستم دوستانم بفهمند که چرا دیر آمدم.

 

اما راستی؛ موسیقی محلی، حضور صمیمانه ی جمعی از دوستان پارینه و نو، رقص، پایکوبی و

 

شادمانی آنان در محفل شب نشینی پنجشنبه شب گذشته در فضای ساده و سبز روستای دوبندی

 

در گلبهار به این بهانه؛ واقعآ فراموش ناشدنی و خاطره انگیز بود.

 

 

|+| نوشته شده توسط حشمت رادفر در یکشنبه ششم مرداد 1387  |
 گلم مبارک بادا

سلام نازنینان :

درپست پیشین گفته بودم که برای آوردن یک تغییر بزرگ در زنده گیم کار می کنم .

... و به ادامه ی کار در هیمن رابطه روز جمعه ی گذشته به خانه ی ما نزد پدر و مادرم در گلبهار(وادی سبز و زیبایی ازحومه های شمالی ولایت پروان در دهانه ی دره ی پنجشیر)  رفتم، مادرم بحدی خوشحال بود که اندازه ی این خوشحالی برایم تازه می نمود. بادیدن من گل لبخند بر لبانش شگفت وبعد از بوسیدن سروصورتم برم گفت که بچیم امروز برایت شیرینی میگیرم و... 

تمام اعضای خانواده ی ما از این رویداد زیاد خوشحال بودند ومن درکنار خوشحالی زیاد احساس عجیبی نیز داشتم ، از یکسو از اینکه بلاخره پس از حدود یکسال تلاش های ما برای نهادینه کردن پیوند مان نتیجه داده بود و درواقع هردوی ما در یک نبرد نابرابر با انبوهی از دشواری ها پیروز شده بودیم، بی نهایت احساس شادمانی داشتم واز سوی دیگر پرسش هایی مانند اینکه آیا می توانم با توجه به اینکه سخت کوشی و تلاش مداوم  برای بهتر زیستن از ویژه گی های اساسی زنده گیم اند، تکیه گاه خوبی برای همسرم که با دنیایی ازامید وآرزو وارد دنیای من می شود، در رویارویی با مشکلاتی که در آینده ها به آن روبرومی شویم، باشم وموضوعات دیگری ذهن مرا به خود مشغول میکردند اما به هر حال حدود ساعت 5 عصر روزجمعه بیست وهفتم ثور ( اردیبهشت ماه) 1387 خورشیدی بود، در حالی که برای نفس کشیدن درهوای پاک و بهاری و فکر کردن در مورد این تغییر بزرگ بدامن طبیعت درنزدیکی های خانه ی روستایی مان رفته بودم، سروصدای ناشی از شادمانی اعضای خانواده مرا به داخل خانه کشاند، دیدم که یک پدنوس (سینی) پر از انواع شیرینی ها وآذین بسته شده با یکدسته گل سرخ توسط نزدیکان مادرحالت رقص و شادی دست به دست می شود  وقتی نزدیک شدم همه بسوی من شتافتند، پدرجانم برگ های سبز درخت سیب و گلغنچه های یگانه گل مرسلی که در حویلی ما وجود دارد را بر سر و صورتم پاشیده مرا به آغوش کشید، بعد مادرم یکبار دیگر سرو صورتم را غرق بوسه کرد وپس ازآن رقص وپایکوبی دوستان و نزدیکان ما آغازشد و... به اینصورت وقتی درپایان محفل شادمانی در ناوقت های شب بخواب می رفتم با خودم گفتم که

حشمت: نخستین گام برای آغاز این تغییر بزرگ در زنده گی ما برداشته شد و...    

 

|+| نوشته شده توسط حشمت رادفر در چهارشنبه یکم خرداد 1387  |
 ... و مانند همیشه

 

 

سلام عزیزان:

 

ببخشید که بازهم مانند همیشه دیر آمدم اما حالاهم فقط آمدم تا ادای احترام کرده

 

باشم به عزیزانی که به من سر میزنند اما می بینند که بروز نشده ام و قسمی که یک

 

دوست برایم نوشته بود خسته می شوند و به زودی درب پنجره گک الکترونیک

 

وبلاگ مرا می بندند.

 

راستی زیاد هم گناهکار نیستم چون اینروزها مشغولیت هایم زیاد شده و ذهنم هم

 

زیاد آماده ی نوشتن و حتا فکر کردن بالای موضوعات دیگر نیست. چون بالای آماده

 

گی ها برای آوردن یک تغییر بزرگ در زنده گیم کار میکنم. از سوی دیگر راستش

 

حقیقت اینست که بیشتر نوشته ها وکارهای فکری من هم  بار سیاسی و اجتماعی

 

دارند ومن تا اکنون کوشیده ام که این دامنه را تا آنجا ممکن است از موضوعاتی که

 

روزانه با آن سروکار دارم به دور نگهدارم به همین دلیل کمتر می توانم به وبلاگم

 

رسیده گی کنم و آنگونه که دلم می خواهد به آن وقت بگزارم.

 

با اینحال اگر می خواهید بعضی تحلیل ها و گزارش های سیاسی ،اجتماعی و

 

فرهنگی در مورد افغانستان را در  این دامنه بگزارم لطفآ نظر بگزارید.

 

 

                           سبز باشید و نویسا       

   

  

|+| نوشته شده توسط حشمت رادفر در سه شنبه سی و یکم اردیبهشت 1387  |
 برگرفت از روی دریا ابر فروردین سفر ...
 


ادامه مطلب
|+| نوشته شده توسط حشمت رادفر در شنبه سوم فروردین 1387  |
 هدیه گکی برای روز عاشقان

ادامه مطلب
|+| نوشته شده توسط حشمت رادفر در پنجشنبه بیست و پنجم بهمن 1386  |
 سوگواره

 عزیزان سلام نوشته یی که در این پست می خوانید در دامنه ی صبح بخیر افغانستان هم قابل دسترس  می باشد چون من استاد آهنگ را زیاد دوست داشتم این متن را در وبلاگم هم گذاشتم از اینکه کمی زیاد تر است و دو سه نوع برخورد با موضوع دران وجود دارد از همین حالا پوزش می طلبم .  

                     سوگواره یی برای سکوت همیشه گی استاد آهنگ 

 

محمد کاظم آهنگ یکی از پرسابقه ترین استادان دانشکده ی ژورنالیزم دانشگاه کابل  به عمر 73 ساله گی وفات نموده است.

سرزمین هایی که شبها در آسمانشان هزاران ستاره سو سو میزند شاید غروب یک ستاره یا فرار آن به دوردست های افق ، حتی چشم های عاشق منتظری را هم از خیره شدن به کرانه های آسمان باز ندارد ، اما دریک وادی ای که شمار ستاره گانش در هر برهه یی از تاریخ آن از شمار انگشتان دست های یک کودک معصوم تجاوز نمیکند ، هبوط یک ستاره می تواند ناقوس مرگ  روشنایی رابه گوش بادیه نشینانی که سایه روشن های ناپایدار را به انتظار بامداد روشنی نشسته اند ، به صدا درآرد.

بلی چاشتگاه روز بود ، دلتنگی عجیب و گوارایی که برف سپید زمستان به من تحمیل کرده بود مرا به وبلاگ منیژه ی باختری کشانید ، میخواستم نوشته های تازه یی از وی بخوانم وقتی صفحه بازشد، این عنوان چشم مرا به سوی خود کشاند که "دیدی که آهنگ شکست!"

"چرا باید این همه سوگ سرایی کنم ؛

دیشب مرگ دست در دست برف آمد و محمد کاظم آهنگ – استادم را با خود برد ، روحش را شاد می خواهم."

بلی خواندن این جمله ها مرا از ادامه دادن به خواندن نثر زیبایی که استاد باختری در عزای شکستن آهنگ نوشته بود باز داشت ، و خودم را هم برای دقایقی به روز هایی در بهار سال 1382برد که استاد کاظم آهنگ در صنف دوم دانشکده ی ژورنالیزم دانشگاه کابل برای ما روزنامه نگاری درس میداد و بیاد دارم که با آنکه وی دران زمان رییس دانشکده نیز بود من و دیگر دانشجویان را با جبین گشاده به دفتر کار خود می پذیرفت وبا خنده می گفت "جوانک هاشما مره در دفتر کارم هم آرام نمی مانید."

به هر حال از نزدیک به یکسال پیش بود که کهولت و بیماری قلبی استاد آهنگ را برای پرداختن به کار تدریس در دانشگاه کمتر مجال میداد و بلاخره درشبانگاه شانزدهم جدی همانگونه که منیژه ی باختری نوشته است مرک دست در دست برف آمد و اورا با خود برد. اما همانگونه که استاد عزیز احمد فانوس از سر مزار استاد آهنگ در میربچه کوت گفت حضور نداشتن مقامات دولتی در مراسم تدفین وی می تواند نشانه یی از بی مهری و بی توجهی متولیان رسمی امور مربوط به ژورنالیزم یا حد اقل برخورد سلیقه یی وشاید هم ناشی از نگرشی از نوع نگرش های بیماری اندود حاکم بر اذهان شماری از این بزرگان به حساب آید ، چراکه اگر زمانی یکی از بسته گان مقامات بلند پایه ی دولتی با هر سطح و سویه یی از دانش آگاهی که باشد میمیرد حتی برای رهنمایی کردن فاتحه خوانان به مسجد یا منزل متوفا در جاده های عمومی و کوچه پس کوچه های شهر ها از ده ها تن از آدم های یونیفورم پوش استفاده می شود و حتی بیماران دیگری که از قضای روزگار در چنین روز هایی راهی شفاخانه ها باشند ازفرط  ازدهام موتر های لوکسی که به سرعت سرسام آوری عازم محل های فاتحه خوانی می باشند ، یا می میرند یا هم تا مزر رسیدن به سرمنزلی که متوفای بزرگ یا نزدیک به یکی از بزرگان رسیده است ، در جاده ها منتظر می مانند ، ودر مواردی هم جنازه هایی از شماری از محترمین برای ساعتها از رفتن به پیشگاه خداوند باز داشته می شوند تا دوستداران و علاقه مندانش برای ادای احترام به وی مجال پیدا کنند. اما اینکه در مراسم تدفین کسی که یک عمر در عرصه ی باروری فرهنگ این کشور به ویژه نهادینه سازی اخلاق ، منش و دانش روزنامه نگاری به تحقیق ، پژوهش و تدریس پرداخته به استثنای رییس و چند تن از استادان دانشکده ی ژورنالیزم حتی یکتن از مسوولان رده های بالایی از وزارت های تحصیلات عالی و اطلاعات و فرهنگ حضور پیدا نمی کنند پرسش های زیادی را نسبت به ارج گزاری حد اقل نمادین این بزرگان به چهره های فرهنگی کشور به وجود میآورد.    

 

پوهاند محمد کاظم آهنگ فرزند عبدالقیوم طوری که در کتاب سیر ژورنالیزم در افغانستان از قلم خودش آمده در سال 1313 هجری خورشیدی در یک خانواده ی نیمه نظامی و نیمه کشاورزی در روستای شیخان ولسوالی میربچه کوت ولایت کابل پا به عرصه ی وجود گذاشته تعلیمات ابتدایی را در زادگاهش فراگرفته ، درسال 1338 از دانشکده ی ادبیات و علوم بشری دانشگاه کابل  لیسانس اخذ کرده و تحصیلات عالی تا مقطع ماستری را در دانشگاه مشیگان ایالات متحده ی امریکا در رشته ی روزنامه نگاری پیش برد.

وی در کنار فعالیت در نهاد های مختلف فرهنگی بخش زیادی از عمر پر بار خود را به تدریس در عرصه ژرنالیزم سپری کرده و از بنیان گزاران دانشکده ی ژورنالیزم دانشگاه کابل به شمار میرود.

 

استاد محمد کاظم آهنگ 11 جلد کتاب در زمینه ی تاریخ خبرنگاری در افغانستان ومعرفی  ژانر های مختلف رسانه یی تالیف نموده ، نزدیک ده اثر را از منابع خارجی به زبان فارسی برگردانده و صد ها مقاله و نوشته های تحقیقی نیز ازازقلم وی در مطبوعات افغانستان پچاپ رسیده است.

|+| نوشته شده توسط حشمت رادفر در سه شنبه هجدهم دی 1386  |
  پرواز
 

 

                                                   پرواز

 

 

خیلی وقت پیش بود که جمله ی زیبا را در جایی خوانده بودم فکر میکنم زمانی بود

 

که زیاد از این چیز ها سرم نمی شد. اما امروز زمانی که در گوگل دنبال چیز دیگری میگشتم

 

"اوج" نوشتم ، دیدم که دوستان زیادی در مورد این جمله ی بزرگ نوشته

 

بودند. چون فکر میکنم در سرزمین من کسانی که پرواز را می فهمند یا هوای پرواز

 

(به اصطلاح سر سربالا ) دارند تعداد شان اندک بوده ، فضای پرواز هم شاید

 

بیشتر از هرنقطه ی دیگر دنیا در این جا محدود تر است و انگار هیچ کسی هم از

 

پرواز دیگران تحت هر نام و عنوانی که باشد زیاد خشنود نمی شود.

 

من هم این جمله ی زیبا را در  صفحه می گذارم تا دستکم هرچند گاه یکبار "پرواز را به

 

خاطر مان بیاورد."          

 

 

 

          "درنگاه کسانی که پرواز را                

 

                      نمی فهمند؛      

             

            هرچه بیشتر اوج بگیری؛

  

      

              کوچکتر خواهی شد."

 

 

 بلی نازنینان !

 

 پرواز ؛هوای پرواز ، فضای پرواز و بال پرواز می طلبد و اوج گرفتن ... 

 

    

                            

                                       

|+| نوشته شده توسط حشمت رادفر در پنجشنبه پانزدهم آذر 1386  |
  خون،آتش،انفجار،نفرت،تعصب = افغانستان

سلام نازنینان :

   خون،آتش،انفجار،نفرت،تعصب =افغانستان

این روزها افغانستان وضعیت آشفته یی دارد. اگرچه جنگ ، کشتار ، تصرف فلان منطقه توسط فلان گروه ،مهاجرت ، گرسنه گی و فقر، بی عفت شدن زنان و بی آبرو شدن مردان ،توسط فلان گروپ مسلح وتعصب های گوناگون وموضوعات دیگری از این دست واژه گان مسلط بر فرهنگ عامه ی ما در دودهه ی گذشته بود اما درآغازین سالهای دهه ی سوم یعنی بعد از سقوط حاکمیت طالبان انتهار ، انفجار کلمه هایی است که از واژه های هم سنخ دیگرشان در کشور ما بیشتر شنیده می شده و هرچند گاه یکبار در گوشه یی از این کشور صدای انفجاری با کشتن چند تن سکوت را برهم زده و آرامش و دایمی را فرسنگ های دیگری از افق های این کشور دور تر می رانده است.

به هر حال در ابتدا اشاره کردم که کشور ما وضعیت آشفته یی دارد. بلی ولایت بغلان افغانستان این هفته شاهد یکی از(و شاید هم اولین) خونین ترین رویداد های تاریخ خویش بود.

که در این رویداد به شمول 6 تن از اعضای پارلمان نزدیک  100 تن از شهروندان ملکی که شمار زیادی از آنان هم دانش آموزانی بودند که با دسته های گل به استقبال مهمانان کابلی شان صف کشیده بودند، کشته شدند وبیشتر از صد تن از آنان هم زخم برداشتند.

راستش از زمانی که من این وبلاک را ایجاد کرده بودم تلاش می کردم تا دستکم نوشته گک هایم در این دامنه را از تماس گرفتن به رویداد های سیاسی و نظامی بدور نگهدارم اما در این مورد بخصوص به دلیل تاثیر عمیقی که این رویداد خونین بر روح و روان من گذاشته خواستم با نوشتن این چند سطر بخشی از درد جانکاه درونم رابه این صفحه انتقال بدهم.

جدا از اینکه در این رویداد چه کسانی دست داشته اند و یک چنین رویداد ها از کجاها و چگونه در کشور ما صورت میگیرد ، منش و کنش به اصطلاح سیاسی ای که یک چنین رویداد هایی را بر ساکنان سرزمین ما تحمیل می کند از طرف هر جناح ، گروه و قدرت داخلی وخارجی ای که صورت بگیرد برای من به عنوان یک انسانی که در این سرزمین زنده گی دارم ازجهت هایی  دردناک و اسفناک است اما ازآنجایی که این کشور از گذشته های دور "سرزمین شهید پرور و قهرمان پرور"  وکشتن و کشته شدن بخشی از کارنامه ی سیاسی بازیگران عرصه ی قدرت در این کشور بوده ، برای بسیاری از آنان آنچه در بغلان اتفاق افتاده نه  تازه گی دارد و نه هم احساس درد و اندوهی به آنان دست می دهد وزیاد هم بعید نیست که کسانی هم این توطیه را سازماندهی کرده باشند و هم بالای تابوت های کشته شده گان اشک تمساح بریزند.

به هر حال این کشور قهرمانانی است که برای دستیابی به اهداف سیاسی و نظامی شان برای انجام هرگونه کاری از تجارت کردن با نام خدا و پیامبر و قرآن گرفته تا کشتن و دریدن و تاراج دارایی های مردم دست باز دارند.

بلی در این کشور دین، دموکراسی ،آزادی بیان و هرچه از این گونه واژه ها و مفاهیم که در ذهن تان وجود داشته باشد معنی و مفهوم منحصر به فردی دارد که در تمامی قاموس های جهان مانند آن را نمی توان یافت. ببخشید که کمی پر حرفی کردم گپ های زیاد دیگری هم به گفتن داشتم اما ...

|+| نوشته شده توسط حشمت رادفر در پنجشنبه هفدهم آبان 1386  |
 گفتن از یک ناگفتنی
 

سلام عزیزان !!!

 

 زمانی شنیده بودم که دوچیز از سنگینی درد ها و رنج های روزگار می کاهد یکی گریه گردن در تنهایی و دیگر سخن گفتن درمورد آن برای دیگران حتی اگر راز های درونی و ناگفتنی باشد، اما من هنوز هم  تردید دارم که به کدامیک از این دو پناه ببرم چون راستش این روزها تقریباهمه چیز برای من معنی و مفهوم پارینه را ندارد و در مورد گفتن یا نگفتن به دیگران هم دلم به اصطلاح به هزار راه میرود لطفآ نپرسید به چه راه هایی ؛ اما به هر حال هنوز هم فکر می کنم  و شاید هم این حس برای همیشه در من باقی بماند که نگفتنش بهتر از گفتن آن است. و مثل اینکه اینهم از ناگفتنی های روز گار و از آندست از واقعیت های زنده گی من که ممکن است برای هرکسی غیر از خودم معنی و مفهومی نداشته باشد ... راستی ببخشید سفسطه نکرده ام حس غریبی مرا از کشاندن پای دیگران به دنیای بی سروته ی که گاهی زندگیم را معنی بخشیده و گاهی هم مرا از خودم تهی کرده است، باز میدارد و بیادم آمد که بعضی اوقات روز های سیاه پیامد طبیعی  لحظات سبز زنده گی اند واگر لحظات سبز زنده گی هرکس برای خودش زیبا و بیاد ماندنی است.شاید دیگران هم الزامآ هیچ اجباری برای زانوی غم بغل گرفتن از تلخکامی و نارضایتی های ما از بازی های روزگار ندارند...

به هر حال قسمتی از یک شعر بلند شاملوی بزرگ بیادم آمد که  به عنوان حسن ختام گپ های پرت و بی سروته ی خودم در اینجا میگزارم تا دوستان عزیزم از آمدن به وبلاگک من وخواندن چرندیات بالا خیلی احساس خسته گی نکنند.

 

"دهانت را می بویند
مبادا که گفته باشی دوستت می دارم
دل ات را می بویند
روزگار غریبی است نازنین
و عشق را
کنار تیرک راه بند
تازیانه می زنند
عشق را در پستوی خانه نهان باید کرد"
 

 

|+| نوشته شده توسط حشمت رادفر در دوشنبه نهم مهر 1386  |
 ... آرزو ها

 

سلام دوستان

راستی گاهی باخود اندیشیده اید که اگر آرزوهای بزرگ و کوچکتان را از شما بگیرند چه اتفاقی می افتد ؟ البته این را داشته باشید که اگر شاعر گفت (ترک آرزو کردم رنج هستی آسان شد) حرف دیگری است . ترک آرزو کردن با اینکه آرزو هایتان را ازتان بگیرند فرق دارد. اگر هم فرض را برا این بگیریم که چنین است ، من که میگم سخت است خیلی سخت اما نه تا آنحد که رنج های هستی را از آدم بگیرد چون خود همین رنج هم در بسا موارد سرمایه ی گرانسنگی است، دست کم برای درخود فرورفتن ، گاهی هم برای بخود آمدن و زمانی هم برای از خود فرار کردن ؛ چون ازدست دادن رنج ها و فاصله گرفتن ازان ها می تواند سر آغازمصیبت های تازه تری باشد ؛ لطفآ نپرسید از کدام «خود»اما به نظر من بهتر است از همان اولی که انسان میخواهد آرزو یی رادر سر بپروراند درکنار اینکه برای رسیدن به آن تلاش می کند هرلحظه برای ازدست دادن آن آماده گی داشته باشد. چون در بسیاری از موراد فقط کسی که آرزویی را در سر می پروراند برای رسیدن به آن فکر میکند و بقیه تمامی عالم و آدم خواسته ناخواسته برخلاف وی عمل می کنند، حتی خود همین آرزوها و کسانی که آنان را در این آرزو ها شریک و همراه خود می پندارید، و گاهی هم شنیدن یک جمله ی تحقیر آمیز کسی برای تغییر مسیر حرکت افکار اندیشه ها و حتی آرزو های آدم ها کافی است، به هرحال من از نوشتن این جملات در پی اثبات کدام ادعای بزرگ یا کدام تحقیق علمی و کارشناسانه نیستم ، آنچه مینویسم درواقع تراوش های ذهن سرگردان خودم ازیک سلسله تجربه هایی است که بهر حال شاهد آن بوده ام ،و فکرمی کنم که  نوشتن تمام آنچیزهایی که سبب شدند من به یک چنین نتیجه یی برسم در این دامنه گک نه لازم است و نه مقدور اما فکر میکنم این رافهمیده باشم که اگر آدم نفهمد که با آرزو هایش چگونه کنار بیاید بسیاری ازعرصه ها ی زنده گی اش از این رهگذر متاثر خواهد شد ...

شما چی فکر می کنید ؟

|+| نوشته شده توسط حشمت رادفر در پنجشنبه هشتم شهریور 1386  |
 
 
بالا